|
igitler yurdu xoydur
|
||
خاندان پارسا
سه نسل حضور مؤثر در صفحات تاریخ خوی
خاطراتی از آقای اصغر پارسا نماینده مردم خوی در دوره دکتر مصدق ـ به کوشش مهندس علی پارسا
اشاره :
می گویند تمدن ماشینی جدید گرچه فاصله های مکانی بسیار را کوتاه کرده است، ولی موجب دوری دلها نیز شده است. دیگر مانند قدیم مردم حوصله دور هم نشستن و گوش دادن به درد دلها و حرفهای همدیگر را ندارند و بیشتر ترجیح می دهند وقت خود را با وسایل ارتباط جمعی چون روزنامه، رادیو، تلویزیون و اخیراً اینترنت بگذرانند. و البته این واقعیتی است هم ملموس و هم دردناک.
اما در این میان استثناءهایی نیز پیدا می شوند. مواردی که اگر این وسایل نبودند امکان برقراری ارتباط محال و یا بسیار مشکل می نمود. اتفاقی که برای نگارنده نیز افتاد. سال گذشته نوشته ای در معرفی کتاب پربار «فرهنگ نام آوران خوی» نوشته جناب بهروز نصیری و بیان دیدگاههای خود درباره آن نوشتم که در هفتهنامه اورین خوی به چاپ رسید و در وبلاگ شخصیم نیز در اختیار علاقمندان قرار گرفت. در آن نوشته به قصد بزرگداشت و نیز اطلاع همشهریان لیستی از مشاهیر نامدار خوی آوردم که به هر دلیل نامشان و شرح احوالشان در فرهنگ مزبور نیامده بود و پیشنهاد گردید که در جلد دوم اثر به آنان نیز پرداخته شود.
در این میان از نماینده پرشور شهر خوی در دوران ملی شدن صنعت نفت و نخست وزیری جناب مصدق نیز نام بردم ولی متاسفانه با پیشوند «مرحوم»! (این نیز از آنجا ناشی شد که گمان می بردم گذر سالها و دست تطاول روزگار وجود ایشان را از ما گرفته است.) چندی پیش در قسمت نظرات وبلاگ نگارنده، شخصی که خود را فرزند ایشان معرفی کرده بود به بنده اطلاع دادند که آن بزرگوار نه تنها مرحوم نشده اند بلکه با سلامت کامل در کنار خانواده شان به سر می برند. این پیغام برایم از دو بعد خوشحال کننده بود : اولا آنکه در هر حال خبر سلامتی انسانی بود، آن هم انسانی که روزگاری در تاریخ این شهر و بوم تأثیری داشت و یادی نیک از خود بر جای گذاشته بود. از سوی دیگر این پیغام روزنه ای بود که می توانستم به وسیله آن منبعی بکر برای تحقیقات تاریخی خود در مورد تاریخ و سرگذشت خوی و خاندانها و نامداران آن بیابم.
لذا بی درنگ به وسیله همان اینترنتی که در اول نوشته به بیان برخی مضرات آن پرداختیم و از جور آن در دوری دلها فریادها برآوردیم، پیغامی برای فرزند جناب آقای اصغر پارسا یعنی جناب مهندس علی پارسا ارسال داشتم و خوشحالی خود را از در قید حیات بودن ابوی گرامیشان و اظهار تاسف به خاطر اشتباه سهوی روی داده به اطلاعشان رساندم و تمایل خود را برای برخورداری از راهنمایی های ایشان و ابوی در راستای تحقیقات تاریخی خود ابراز داشتم.
مدتی بعد جناب مهندس مجموعه خاطراتی را که خواهید خواند برایم فرستادند و متعاقب آن با تماس تلفنی حقیر را بیشتر شرمنده ساختند. آن گونه که ایشان اظهار می داشتند خاطرات مزبور بخشی از کل خاطرات جناب اصغر پارسا می باشد که قرار است در آینده ای نزدیک به صورت کتابی مستقل انتشار یابد.
لازم می بینم اندک توضیحی در مورد خاندان پارسا و خود صاحب خاطرات بیاورم، سپس شما را به خواندن آنها دعوت کنم. در طی دوران حکوت سلسله صفویه شهر خوی به دلیل واقع شدن در منطقه ای سوق الجیشی بارها مورد تهاجم قوای امپراتوری عثمانی قرار گرفت و آن رونق دیرین خود را از دست داد. در این میان تنها کسی که رونق و شکوه گذشته آن را به او بازگرداند حاکم بافراست و سیاستمدارش احمد خان دونبوللو بود. این خان قدرتمند و مردمدار که در سه دهه پایانی قرن دوازدهم هجری بساط حکمرانی خود را بر پهنه بزرگی از مملکت آذربایجان گسترانیده بود، دست به کارهای اساسی زد و شهر خوی را بر بنیانی جدید از نو ساخت و در اندک مدتی آن را ملجأ بسیاری از خاندان ها و علمای پرآوازه نمود که به سبب وجود امکانات و از آن مهمتر امنیت رحل اقامت در این باغ عدن افکندند. پس از قتل ناجوانمردانهاش نیز پسر باکیاستش حسینقلی خان راه پدر را ادامه داد و بر عظمت خوی افزود. بسیاری از خاندانها که امروزه در خوی مشهور هستند اجدادشان در آن زمانها به خوی آمده اند چون امامی، ریاضی و ... .
جد خاندان پارسا نیز از کسانی است که در سالهای اولیه حکومت قاجاری از قصبۀ زنوز مرند به خوی آمده و در این شهر بهشت منظر اقامت گزیده است. از این خاندان سه نفر در سه دوره متفاوت نمایندگی مردم خوی را بر عهده داشته اند : 1. حاج علی اصغر پارسا نماینده و رئیس انجمن ولایتی خوی در دوران انقلاب مشروطیت که در رمضان سال 1327 قمری (1288 شمسی) به دست مجاهدین ترور شد. 2. حاج محمدرضا پارسا نماینده مردم خوی در دوره رضاشاه 3. اصغر پارسا (صاحب خاطرات) نماینده مردم خوی در اوایل دهه سی مصادف با جریان ملی شدن نفت. (برای آگاهی از فعالیت های مردم خوی و آقای پارسا در جریانات آن دوره نگاه کنید به مقاله آقای الهوئردی مرادلو در شماره 165 (29/5/84) هفتهنامه اورین)
صاحب خاطرات متولد سال 1298 شمسی در خوی بوده و در دانشکده حقوق دانشگاه تهران تحصیل کرده و سپس به استخدام وزارت خارجه درآمده است. در سال 1330 (1951 م) به نمایندگی از مردم خوی در مجلس ملی حضور یافته و در کودتای 28 مرداد 1332 از سوی عوامل رژیم پهلوی دستگیر و به زندان افتاده است. حالیه نیز در سن 87 سالگی در تهران روزگار میگذراند. برای کسب اطلاعات بیشتر از زندگی پرماجرای ایشان می توانید به آدرس زیر مراجعه فرمایید (مطالب به زبان انگلیسی است) : http://www.geocities.com/asghar_p
لازم می دانم مراتب قدردانی خود را از جناب مهندس علی پارسا به خاطر ارسال این نوشته ها بیان دارم و برای ایشان و خانواده محترمشان آرزوی پیروزی و بهروزی کنم. امیدوارم در آینده ای بسیار نزدیک شاهد چاپ و نشر کامل اثر باشیم، باشد که با این کار غبار تاریکی از روی برخی حوادث این مرز و بوم برداشته شود و گوشه هایی از تاریخ بر مردم آشکارتر گردد. شما را به خواندن متن خاطرات دعوت می کنم. ـ اورین مقدم (muqeddem_a@yahoo.com )
* * *
خانواده ـ پدربزرگ
پدربزرگ من حاج علىاصغر خوئی بود. پدر ایشان حاج محمدصادق نام داشت که بازرگان بود. پدر حاج محمدصادق هم اصلاً از زنوز از روستاهای اطراف مرند به خوی آمده بود. چون در آن موقع سجل و شناسنامه نبود اکنون تاریخ تولد ایشان را نمیدانیم. حاج علیاصغر تاجر و اهل بازار بود و برای تجارت از خوی به روسیه و عثمانی میرفت و مدتی در طرابوزان مقیم بود و تجارتخانهای داشت. در حدود دوره مشروطیت در طرابوزان با دختر یكى از خانوادههای ایرانیهای مقیم طرابوزان ازدواج كرد. مادر بزرگم نامش «بالاخانم» و دختر حاجی میرزابابا خوئی از تجار معروف بود که به او حاج شیخ مىگفتند. این حاج شیخ در واردات بشقابها تجارت عمدهاى داشت. خیلی از بشقابهای قدیمی که از خارج به ایران میآمد سفارش او بود و پشت این بشقابها هم به شیوه برخی از تجار داده بود نوشته بودند «حسب فرمایش حاج شیخ». مادربزرگم كه متولد تركیه (یعنى عثمانى آن وقت) بود، آنجا زندگى كرده بود و بعد كه ازدواج كردند با جدم به ایران آمدند. یادم هست که مادربزرگم به رسم عثمانىها یا تركهاى فعلى، صبحها بهجای نان و پنیر، نان و زیتون مىخورد. ما هم در بچگى عادت كرده بودیم كه صبحها زیتون و گوجه فرنگى و خیار بخوریم. پدربزرگ و مادربزرگم در سال ۱۳۱۲ هجری قمری بعد از فوت حاج حسین که شریک پدربزرگم بود ودر خوی مستقر بود به ایران آمدند و در خوی ساکن شدند. خواهر مادر بزرگم در استانبول ماند و آنجا شوهر کرد و احفاد و اولاد ایشان هماکنون در ترکیه هستند و به این ترتیب بخشی از خانواده ما در ترکیه هستند.
از پدرم درباره جدم چند خاطره شنیدهام. پدرم میگفت ایشان هر سال یک ماه کار تجارت خود را تعطیل میکرد و به امور خیریه میپرداخت. در یک مورد او به خرج خود به تعمیر پل خاتون [خاتین کؤرپوسو] در نزدیکی خوی روی رود قطور [قوتور چایی] مشغول شده بود و پدرم که کودکی بود در کنار او ناظر به کار کردن او بود. خود جدم آستینها را بالا زده بود و با کارگران کار میکرد و کاهگل و ساروج درست میکرد و ناوه میکشید. پدرم میگفت در حین کار دیدم کالسکهای از طرف خوی به ما نزدیک میشود. چون در خوی فقط امیرتومان حاکم ولایت کالسکه داشت فهمیدم که حاکم دارد میآید و نگران بودم که پدرم را در این وضع با دست و صورت گلآلود ببیند. چند بار به پدرم گفتم که حاکم دارد میآید ولی او توجهی نکرد و بهکار خود مشغول بود. بالاخره حاکم رسید روی چمن آن منطقه که به «قودوق بوغان» (به ترکی یعنی جائیکه کرهخر غرق میشود) معروف است به استراحت پرداختند. پدرم آفتابه خواست و دستش را شست و نزد حاکم رفت و دستور چای داد و مدتی نشستند و صحبت کردند و بعد حاکم سوار شد و رفت. بعد از رفتن او پدرم گوش مرا گرفت و محکم کشید و گفت پسر این چه حرفی بود که میزدی و میگفتی که حاکم میآید؟ من یکسال کار کردهام و یک ماه از پول خودم این کار خیر را میکنم. من نباید از او خجالت بکشم. او باید خجالت بکشد که دهها برابر من پول دارد و حاکم ولایت است و کاری نمیکند.
خاطره دیگری که پدرم از جدم تعریف میکرد این بود که او تمام مخارجی را که برای امور خیریه، و بعد از مشروطه برای انجمن خوی، [هزینه] میکرد در دفترش مینوشت و در مقابلش یادداشت میکرد «طلب از حضرت رسول».
جدم نسبت به زمان خودش روشنفكر بود. در کتابخانه من کتابهائی هست مثل ناسخالتواریخ یا روضةالصفا یا دوره حبلالمتین که ایشان خریده بودند. پدرم این کتابها و نشریات را براى پدربزرگم مىخواند چون او سواد فارسى چندانی نداشت. با شروع نهضت مشروطیت ایشان هم به مشروطهخواهان پیوستند. پدرم در یادداشتهای خود درباره جدم مینویسد :
در سال ۱۳۲۴ که انقلاب مشروطه و آزادیخواهی در تمام نقاط ایران شروع شد مرحوم از مشروطهخواهان طرفداری کرد. هر قدر از علما و اعیان ایراد میگرفتند میگفت شما نمیدانید یک ملتی نمیتواند اینطور زیر فشار ظلم و ستم ستمکاران زندگی کند. بروید خارج، ملل دیگر و زندگانی آنها را نگاه کنید، قبول خواهید کرد که مرگ از این زندگی که ما داریم بهتر است.
پس از امضای فرمان مشروطه که در خوی هم مثل دیگر شهرهای ایران انجمن ولایتی تشکیل شد، با اصرار مشروطهخواهان خوی به سمت ریاست انجمن انتخاب شد. احمد کسروی در کتاب تاریخ مشروطه خود (صفحه ۲۳۸ و ۸۷۳) نام ایشان را به عنوان یکی از بازرگانان مشروطهخواه خوی و رئیس انجمن ذکر کرده است. بعد از توپ بستن مجلس و ورود نیروهای دولتی و نیروهای سردار ماکو به سرکردگی عزتالله خان سالار به خوی او همچنان محترم ماند. بعد که آزادیخواهان تبریز و گیلان غلبه کردند و از نو مشروطه را بپا کردند جدم دوباره عضو انجمن خوی شد.
آن مرحوم به دست یکی از مجاهدین خود خوانده قفقازى ترور شد. این مجاهدان ایرانیانی بودند که در قفقاز کار میکردند و با شروع نهضت مشروطیت عدهای از آنان به ایران آمدند و در جریان انقلاب مشروطه شرکت داشتند. اینها از قفقاز، یا بهقول ما «اوتای»* مىآمدند و خیلى از آنها به تهران و جاهاى دیگر هم آمده بودند، ولى بیشتر در آذربایجان و گیلان بودند.
كشته شدن او هم به این ترتیب است (تفصیل آن را آقای مهدی آقاسی محقق اهل خوی در کتاب خود «تاریخ خوی» نوشتهاند). خوی در قدیم مثل بسیاری از شهرها دروازه داشت. من دروازه خوى را كه ژنرال گاردان فرانسوى ساخته بود حتى در سن هفت، هشت سالگى كه مادربزرگم مرا به خوی مىبرد، مىدیدم. جلوی این دروازهها از روستائیانی كه محصولاتشان را برای عرضه به شهر مىآوردند، مالیاتی مىگرفتند. وقتى كه انقلاب شد، هفت هشت نفرى از آن مجاهدینى كه از آن طرف آمده بودند اكتبریستها =دکابریست؟= به آنها مىگفتند، آنها انقلاب اكتبر 1905 را كرده بودند. بعضی از اینها چون در انقلاب شرکت کرده بودند خود را در سطحی بالاتر میدانستند و حق هر کاری را برای خود قائل بودند. اینها (مثل بعضی از كمیتههائى كه بعد از انقلاب درست شد) شروع كردند به اجحاف به روستائیان و دهقانان یا باغدارها و دم دروازه از آنها اخاذی میکردند و سخت گرفتنند. جدم که رئیس انجمن ولایتی خوی شده بود بر سر این موضوع با آنها طرف شد. به همین دلیل یکی از آنها بنام آیدین پاشا که اصلا اهل قارص در ترکیه فعلی بود وقتى كه پدر بزرگم از مسجد قاری در خوی بیرون مىآمد، ایشان را با تیر زد و كشت.
پدرم مىگفت (مادرم هم شبیه به این را مىگفتند) وقتى پدربزرگم را تیر زدند او را آوردند در حیاط بزرگ منزلشان در خوى گذاشتند. آن موقعى بود كه عثمانیها علیه ارمنىها حمله مىكردند، برای اینكه ارامنه را از خوى بیرون كنند. خلیل پاشا فرمانده نیروهای عثمانی = یا شهبندر (کنسول)؟= یك پرچم عثمانى فرستاده بود كه آن را روى جنازه مرحوم جدم بكشند و پرچم دیگری هم بر سردر منزل بزنند به عنوان بیرق و به نشانه اینکه خانه و جنازه زیر حمایت عثمانی است تا امن باشد. پدرم و مادرم مىگفتند وقتى «آبا» (ما به مادربزرگ مىگفتیم آبا) به سر جنازه آمد و دید كه پرچم عثمانى، به قول خودش با «آی اولدوز» (ماه و ستاره)، آنجا است، با اینكه سالها در عثمانی زندگی کرده بود، عصبانى شد و آن پرچم را برداشت و چادر خودش را از سرش كشید و روى او انداخت و گفت: «من یك عمر ولایت على را قبول داشتم، حالا بروم زیر بیرق عمر؟ من ایرانى هستم، پرچم ایران را اگر دارید بیاندازید، اگر ندارید، همین چادر بس است.»
گفته شد که بعدها قاتل پدربزرگم وقتی بمبی در دست داشته منفجر شده و کشته شده است.
پدر
پدر پدربزرگم پنج پسر و چهار دختر داشت. فرزند بزرگ او زهرا نام داشت که در وبای سال ۱۳۲۵ هجری قمری در خوی فوت کرد. سه دختر دیگر پدر بزرگم حاج زینت خانم و کبرا خانم و صغرا خانم بودند که کبرا خانم در جوانی به مرض سل استخوان درگذشت. پدرم، حاج محمدرضا پارسا، پسر بزرگ او بود و در طرابوزان متولد شد. پسران دیگر او حاج محمد حسین پارسا (که او هم در ترکیه بهدنیا آمد)، حاج محمد حسن پارسا، حاج محمد صادق پارسا و محمد یوسف پارسا بودند.
بعد از مرگ پدربزرگم، پدرم هم مثل او به تجارت پرداخت هرچند بیشتر اهل كتاب و فعالیتهای اجتماعى بود. در جریان جنگهائی كه حالا به «قتل عام ارمنىها» معروف است ژنرال آندرانیك ارمنى حمله كرد به خوى، و مردم خوی در مقابل آنان دفاع می کردند. پدرم با اینكه انتظاری از او نمیرفت، روى سائقه ایرانى بودن، در سنگر مدافعان شهر گلوله مىآورد و كمک مىكردند و در دفاع از شهر شرکت كرد. شرح این دفاع از خوی را کسروی در «تاریخ هجده ساله آذربایجان» از قول پدرم آورده است. (صفحههای ۷۵۲ تا ۷۵۵)
بعداً پدرم سالهاى زیادى در دوره انقلاب شوروى، در تفلیس و باطوم زندگى مىكردند. در آن زمان در ایران شناسنامه و نام خانوادگی رایج نبود ولی چون برای تجارت در روسیه احتیاج به نام خانوادگی داشتند به اصغروف معروف شدند، به معنی فرزند اصغر. این که نام خانوادگی ما اصغرزاده دارد مربوط به همین است. بعد که در ایران نیز بنا بر تعیین نام خانوادگی شد ایشان نام پارسا را انتخاب کردند ولی وقتی که عمویم از طرف خانواده برای ثبت و دریافت شناسنامه مراجعه کردند نام اصغرزاده را نیز حفظ کردند و نام خانوادگی ما شد اصغرزاده پارسا.
در مورد ارمنىكشى عثمانیها خاطره دیگری دارم و آن اینکه در تبریز كه بودیم، مادربزرگم آن موقع در تبریز بود، یك روز دیدم كه در میزنند، در را باز كردم و دیدم دو پیرزن، که مثل ارمنىها «یاشماق» بستهاند، آمدند تو و با مادربزرگم خیلى خوش و بش كردند. من بعداً از مادربزرگم پرسیدم اینها كى بودند؟ گفت وقتى خلیل پاشا آمد به خوی و ارمنىها را مىكشتند، این دو نفر مادر و دختری ارمنی بودند که از حیاط طویله آمدند (خانه بزرگى بود و در نداشت) و خود را در حوض بزرگ خانه انداختند تا غرق شوند و بهدست عثمانىها نیافتند. پدرت پرید توى حوض و اینها را نجات داد و نگهداری کرد (البته مادر بزرگ به شوخى هم مىگفت این کار پدرت بخاطر انسانیت نبود، بلکه به خاطر اینكه دختر بودند). این دو نفری که امروز آمدند همان مادر و دختر بودند که در تبریز مقیم هستند گاهى برای تشكر از کار آن زمان پدر تو به دیدن ما مىآیند.
پدرم مدت زیادی برای امور تجاری در قفقاز و روسیه زندگی میکرد. به همین خاطر من تا سن پنج، شش سالگى پدرم را ندیده بودم، تا وقتى كه ایشان از سفرهای تجاری تفلیس و روسیه به تبریز بازگشتند. او بخصوص بعد از بازگشت از روسیه خیلی متجدد شده بود و بیرون از منزل کت و شلوار میپوشید و کراوات میبست ولی اغلب یک عبا هم روی آنها میپوشید. به دلیل همین نوع لباس پوشیدن عدهای در تبریز او را تکفیر کردند. او به موسیقی هم علاقه داشت و دستگاههای موسیقی ایرانی را میشناخت و از جمله کسانی بود که در منزل دستگاه گراموفون داشتند. من دستگاه گراموفون کوکی منزلمان را با آن بوق بزرگش یادم هست.
پدرم در تبریز هم به تجارت پرداخت ولی بیشتر اهل کتاب ومطالعه و معاشرت با اهل علم و اهل قلم بود. از جمله دوستانش حاج میرزا علینقی گنجهای (پدر مهندس گنجهای مدیر روزنامه باباشمل) و میرزا محمود غنیزاده (سراینده مثنوی «هذیان») و حاج آقا تقی شجاعی بودند. = کسروی=
پدرم روزنامه حبلالمتین را آبونه بود و جلد شده همه آنها را داشتم. قسمتی از كتابهای کتابخانه من مال مرحوم پدرم است. او در سفرهایش به استانبول یا قفقاز کتابهائی را که به نظرش جالب توجه میآمد میخرید، فارغ از آنکه به موضوع آن آشنا باشد یا نه. برخی کتب ریاضی یا شیمی در مجموعه او موجود است که احتمالا بهخاطر کمیابی یا نایابی اینگونه کتابها در ایران خریده است. شاید هم آرزو داشت که شبیه این کتب روزی در ایران هم منتشر شود. اخیرا بخش مهمی از کتابهای غیر خطی او را که اغلب به ترکی عثمانی است به کتابخانه «بنیاد دائرةالمعارف بزرگ اسلامی» هدیه کردم تا پژوهندگان از آنها استفاده کنند.
پدرم در انتخابات انجمن شهر تبریز زمان رضاخان به شوراى شهر تبریز انتخاب شدند و نایب رئیس انجمن شهر تبریز بودند. باغ گلستان و شاهگلى [شاه گؤلو] )كه الان به آن ائلگلى مىگویند) هم از یادگارهای دوره ایشان است. یادم است كه آن موقع بچه بودم و مىدیدم كه مصالح ساختمانی به آن منطقه مىآورند. از پدرم پرسیدم اینها برای چیست؟ گفت این شاه گلی استخر بزرگی است که گویا در زمان ناصرالدینشاه درست شده و در اثر نگهداری نکردن در زمان محمدعلىشاه و احمدشاه لجن گرفته و ما دادهایم آنجا را تمیز و تعمیر كنند. این استخر با بنائی که ساختند، شد همین شاهگلى یا ائلگلى كه الان هست. باغ گلستان هم در تبریز در ابتدا قبرستان خرابه و متروکی به نام «قبرستان گجیل» بود. من قبرستان بودنش را یادم هست چون جمعهها هر وقت مىخواستم از خانه بروم به باغ در محله شاوا (که گاه شاهآباد میگویند)، چون بچه بودم و از قبرستان مىترسیدم، آنجا را مىدویدم. آن قبرستان را به باغ گلستان تبدیل کردند. بانی آن کار هم پدرم بود.
بعد پدرم در اوایل سال 1312 به نمایندگى مجلس انتخاب شد. نماینده قبلی خوی مرحوم دیبا که در موقع انتخاب رئیس دفتر تیمورتاش بود، پس از عزل تیمورتاش مغضوب شده بود و مثل سایر كارهاى رضاشاه او را كنار گذاشتند. در زمان رضاشاه روال انتخابات در ولایات چنین بود که برای انتخاب نماینده مجلس از ماموران یا جاسوسهاى خودشان در محل یا اهل ثقه مىپرسیدند که برای نمایندگی آدم موجهى كه روشن هم باشد كیست؟ برای انتخاب وکیلی به جای آقای دیبا هم از تهران با تبریز تماس گرفته بودند. منصورالملك (علی منصور) که آن موقع استاندار آذربایجان بود، در جواب تلگراف مىزند كه این آقای محمدرضا پارسا مناسب است. با اینکه نصف انتخابات انجام شده بود پدرم به نمایندگى انتخاب شد. از تهران دستور داده بودند كه برای انتخابات خوى و جلفا و سلماس و ماكو (یا به اصطلاح آن زمان ولایات اربعه) راىها را به اسم محمدرضا پارسا به صندوق بریزند. ما بچه بودیم، ما را از تبریز بردند خوى. تابستان هم بود و به ما گفتند که رایها و اسامى رایدهندگان را بنویسید. من و دخترعموها و پسرعموها و قوم و خویشها نشستیم و رای مینوشتیم و دفترهای اخذ رای را با نام رای دهندگان خیالی پر مىكردیم. یعنی اسمهائی را از خود درست میکردیم. مثلا در یك صفحه مىنوشتیم اسماعیل پسر حسن، در صفحه دومى مىنوشتیم حسن پسر اسماعیل. به این صفت ایشان آمدند و شش دوره وكیل شدند یعنى تا 1320 ایشان وكیل مجلس بودند.
بعدها در زمان مرحوم دكتر مصدق من معاون اداره عهود و امور حقوقى وزارت خارجه بودم، و قرار شد که با دكتر شایگان و آقای حسن صدر عرضحال ایران را به دیوان لاهه ببریم. جزو اسنادی که در این عرضحال ارائه میشد مدارکی بود که نشان میداد نمایندگان مجلس که در زمان رضاشاه به قرارداد نفت رای داده بودند نماینده منتخب مردم نبودند و همهشان منصوب بودند. از جمله تلگرافى بود كه مرحوم شكوهالملك که کفیل وزارت دربار بود از تهران به آذربایجان كرده بودند، كه «به فرمایش ملوكانه، محمدرضا پارسا نماینده بشود». به دکتر مصدق گفتم بازی زمانه را تماشا كنید كه حالا بنده، پسر ایشان، باید این مدرک را ببرم به لاهه. مرحوم مصدق خندهاش گرفت و چون ایشان هم پدرم را مىشناخت، گفت نه از قضا خوب كارى كرده بودند.
پدرم بعد از شهریور ۲۰ به فکر تاسیس کارخانه کاغذسازی افتادند. چون کاغذسازی با سطح صنعت ایران در آن زمان مشکل بود تصمیم گرفتند که کارخانه مقوا سازی تاسیس کنند. بالاخره با تحمل زحمات و مخارج این کار را کردند و اولین کارخانه مقوا سازی را در کرج تاسیس کردند. تا چندین سال پیش هنوز این کارخانه کار میکرد.
جد بزرگ مادرم از ایرانیهاى گرجستان بود. او عالم دین، یعنى از ملاهاى گرجستان، بوده. در زمان صفویه گرجستان را كه مىگیرند، ایشان هم [ترغیب] مىشوند كه بیایند اصفهان. به اسم نمازى معروف بودند كه هنوز در خوى مدرسه و حوزه علمیه به اسم نمازى است. خانواده ایشان كه زمان صفویه رفته بود به اصفهان، تا زمان ناصرالدینشاه و كمى از زمان مظفرالدینشاه هم در آنجا بود. در این دوره ملكى را در خوى به آنان اقطاع دادند و این خانواده آمدند به خوى و در همانجا ماندند. پدربزرگ مادرى من، حاج میرزا جبار نام داشت که از تجار بزرگ خوى بود. منزل مسكونىاش در خوی را موزه كردهاند. دائى مادرم حاج شیخ عبدالوهاب هم آخوند بود و خیلى آخوند شوخ و بامزهاى بود كه ما بچهها از او خوشمان مىآمد. كارهاى تردستى مىكرد و ما را مىخنداند.
پدر و مادرم در مکتب با هم آشنا شدند. در قدیم (به قول آقاى سروش) دین این همه قبض نداشت و بسطى داشت. مثلا در مكتبها دختر و پسر با هم درس مىخواندند. پدرم و مادرم هم در مكتب با هم درس مىخواندند. یكى از شاگردان آن مکتب هم مرحوم آسیدابوالقاسم آیتالله خوئى بود كه چند سال پیش فوت شد. او زعیم اعظم شیعه و انصافاً با سواد بود. ایشان پدرشان در مشهد مقیم شده بود و خودش در نجف بود. وقتی ایشان به ایران مىآمد، یا پدرشان که از مشهد میآمد، همیشه منزل ما اقامت میکردند. یك روز که به تهران آمده بودند و قرار بود كه بعد از ظهر من آنها را به قم ببرم (من آن موقع وكیل مجلس بودم. یك ماشین كوچك اشكودا داشتم و خودم ماشین را مىراندم.) پدرم به من گفت ما را ببر قم. رفتیم به قم. آیتالله عظمى آسیدابوالقاسم خوئى وقتى ناهار را حاضر كردند آمد و گفت پس حاج زهرا خانم كجاست؟ پدرم گفت كه غذاها را ترتیب مىداد، حالا مىآید. بعد که مادرم آمد، آیتالله به ترکی گفت «حاجخانم یادت هست در مكتب به شما مىگفتم بالاخره تو را مىدهند به این «سوساری» (پدرم چون بور بود آقای خوئی به ترکی به او مىگفت سوساری که تقریبا یعنی زردمو) و تو مىخندیدى و مىگفتى آقا از این حرفها نزن؟ دیدى همانطورى شد که میگفتم؟
ما خانوادهای از طبقه متوسط بودیم و هستیم. خانواده ما اغلب كار آزاد داشتند و تقریباً در خانواده ما، من اولین نفرى بودم كه رفتم به كار دولتى در وزارت خارجه، و الا همه آنها شغل آزاد داشتند.
خواهران و برادران
ما سه خواهر و پنج برادر بودیم. برادر بزرگمان محمد که در نظام خدمت میکرد گویا بر اثر ماجرای عشقی انتحار کرد و در ۲۱ سالگی درگذشت. خواهر بزرگم رباب تقریباً دو، سه سالى از بنده سنش بیشتر است و در تهران زندگی میکند. شوهر ایشان دكتر صفرزاده بود كه در ترکیه و آلمان در زمان هیتلر تحصیل طب کرد و بعد از آمدن به ایران رئیس بهداشت قزوین بود. بعد با دکتر جهانشاه صالح و دكتر اقبال در بنگاه حمایت مادران که زمان رضاشاه درست شد، با هم كار مىكردند. ولى دكتر صفرزاده آدم درویشى بود. هیچوقت پى آن را نگرفت كه به خاطر آشنائی با آنها به مقامى برسد. كار طبابت مىكرد و بعد هم كه درگذشت. خدا رحمتش كند. آدم باشرف و باعزتى بود. او هم متولد استانبول بود و اصلا از شبستر بودند. عرق وطن بالاخره همه ایرانیها را به اینجا مىكشد. خواهرم دو دختر به نامهای نسرین و سوسن دارند.
خواهر دومم قمرتاج نام داشت كه در ایتالیا درگذشت. با شوهرش مرحوم محمد صدقیانى اواخر عمر در ایتالیا زندگی میکردند. سه پسر به نامهای کریم و فتحالله و امیر و یک دختر بهنام نازی داشت که در ایتالیاست و در آنجا عروسى كرده و زندگى میکند.
برادر بعد از من بهنام جبار در تهران است. ایشان در چهارده سالگی بیماری مننژیت سختی گرفتند و بیم مرگ ایشان میرفت. خوشبختانه نجات یافتند ولی این بیماری منجر به ناشنوائی ایشان شد. یادم هست که دکتر توفیق برای معاینه او به منزل ما آمده بود و بعد از معاینه با ناراحتی به مادرم گفت که اتاق جبارآقا را تاریک کنید و بگذارید همانجا بماند، چون دیگر شفایش با خداست و در فکر لباس سیاه باشید. پدرم بعد از رفتن دکتر توفیق در اتاق نشسته بود و دیدم که بیصدا اشک میریزد. جلو رفتم و دلداریش دادم و گفتم پدر اینقدر غصه نخور. نگاهی به من کرد و گفت پسرم هنوز پدر نشدهای که بدانی چه میکشم. رسیدگى به املاک و اموالی كه از پدرمان مانده همه به عهده جبار آقا است. همسر ایشان ناهید خانم از خانوادههای جواد و مجتهدی تبریز هستند و دو پسر بهنامهای محمدرضا و ناصر و یک دختر به نام زهرا دارند.
بعد از او برادر دیگرم سعید است. او ورزشکار و شکارچی برجستهای بود. در سازمان امور اداری و استخدامی مدیرکل بود. اواخر زمان شاه رئیس اتاق اصناف شد. همسر اولشان خانم مورا میکلادزه از گرجیان مهاجر به ایران هستند. فرزندشان دکتر محمود پارسا در آمریکا پزشک متخصص امراض سالخوردگان بود و متاسفانه اخیرا در حادثه رانندگی فوت شد. خانم دوم ایشان مینا مظاهر است که فرزندشان نازنین در آمریکا است.
برادر كوچكترى دارم بهنام اردشیر. كوچك كه عرض میكنم نسبت به سن خودم، والا او هم شصت و پنج، شش سال دارد. او در فرانسه تحصیل كرده و روانپزشك است. ایشان سالهاست كه مقیم شهر کوچک و آرام «بیاریتز» در جنوب غربی فرانسه است. خانمش هانریت فرانسوى است. خیلى خانم فهمیده و اهل فرهنگى است و او هم بازنشسته شده. بعد از 28 مرداد بنده به زندان افتادم و بعد که آزاد شدم، اردشیر داشت تحصیلش تمام مىشد. در نامهای به او نوشتم : برادر برگرد و به مملكتمان بیا، براى این كه از این اطلاعات و تخصص شما مملكت خودمان باید استفاده بكند. او جواب داد : داداش، مگر در ایران با شما چه رفتاری كردهاند كه میگوئید من هم برگردم به ایران؟ من همین جا مىمانم. نحوه فکرش اینطور بود. و در همانجا ماند و ازدواج کرد و کار کرد و از طبیبهاى سرشناس فرانسه است. سه دختر دارد : کاترین و ایزابل و ناتالی.
خواهر سوم ناهید كه كوچكتر از همه ما است و خانم آقای نصرتالله نادرى است. با آقای نادری در دانشکده حقوق همدرس بودیم. ایشان مدتی عضو هیئتمدیره بانك عمران بودند و حالا بازنشستهاند. دو پسر به نامهای نادر و نعمت و دو دختر به نامهای نگار و نازک دارند و در تهران زندگى مىكنند.
* (ما طرف روسيه رود ارس را در تركى مىگوئيم «اوتاى»، در مقابل آن اين طرف را مىگوئيم «بوتاى». يعنى آن طرف ارس و اين طرف ارس)
* * *
* تاریخ نگارش : 1/7/85
** این نوشته در شماره 221 هفته نامه اورین خوی (8/7/85) به چاپ رسیده است.
برگ هایی از انقلاب مشروطۀ خوئیان
اورین مقدم
درست یکصد سال پیش در چنین روزهایی اتفاقی بس میمون و تحولساز در تاریخ سرزمین قیزیلباشان روی داد. آری در 14 مرداد 1285 هجری شمسی مظفرالدین شاه قاجار با امضای فرمان مشروطیت، فصلی نو در تاریخ ممالک محروسۀ ایران گشود و ملل ایرانی را در راهی دیگر از حیات قرار داد.
و البته که این چنین رویداد مهمی در نتیجه تلاشها و مبارزات چندین ساله اشخاص فراوانی روی داد که با تحمل مرارتهای فراوان بذر کوچک مشروطه خواهی و قانون مداری را در شورهزار استبداد و استعمار کاشته و به پاسداشت و نگهداری آن قیام کرده بودند.
و در این میان همگان در این نکته همرای و همفکرند که هسته اصلی این مبارزات آزادیخواهی، سرزمین مقدس آتشها آذربایجان بود.
متفکران روشنفکری چون میرزا فتحعلی آخوندزاده، میرزا عبدالرحیم طالبوف، حاج زینالعابدین مراغه ای و صدها مبارز دوستدار وطن و ملت برای رشد و تعالی درخت متعالی مشروطیت صدمات و زیان های بسیاری را با طیب خاطر به جان خریدند، باشد که در فرداهایی دور و نزدیک ملت آنها در سعادت و رفاه لایق بنیآدم زندگی کند و قلادۀ نوکری مستبدین و استعمارگران را از گردن خود به دور افکند.
صدور فرمان مشروطیت پایان تاریکی ها و آغاز روزهای خوشی نبود. مگر آنانی که هزاران سال با خاطری آسوده خون مردم را در شیشه کرده بودند به این آسانی حاضر بودند که سرنوشت ملت را به خود آنان بسپارند و پی کار خود روند؟
و بدینگونه بود که مشروطیت از راه صحیح خود منحرف شد. جنگهای طولانی، نابسامانی، قحطی، نافرمانی، انزوای مشروطه خواهان اصیل، شهادت پیروان راستین مشروطه چون ستارخان و باقرخان و علی مسیو و بر روی کار آمدن مستبدین لباس عوض کردهای چون سردار اسعد و سپهسالار و... همه و همه دست به دست هم دادند تا درخت تازه جان گرفته مشروطه به ثمر ننشسته به ضربت تبر دشمنان دوست نما بر زمین افتد و دیگر قد علم نکند.
هر چند انقلاب مشروطه خواهی ملل ایرانی به استبداد و دیکتاتوری عنان گسیختۀ رضاخانی منتهی شد، اما یاد و خاطرۀ آن برای همیشه در اذهان مردم باقی ماند و سرمشقی شد برای آنان تا در مبارزات بعدی آزموده ها را دوباره نیازمایند.
اینک یکصد سال از آن روزها می گذرد و در بسیاری از شهرها به یاد فداکاریهای آن دوران، مراسمات و سمینارهای مختلف برپا می شود و هر ارگان و نشریه ای می خواهد تا به سهم خود یادی از آن سالها بکند.
در این میان شهر خوی که در آن سالها یکی از کانون های اصلی جنبش مشروطه خواهی بود و نقشی اساسی در پیشبرد اهداف مشروطه طلبان داشت، اما لونی دیگر دارد.
متاسفانه مسئولین شهری با سکوتی تعجبآور از کنار این مساله به سادگی گذشتند و فرصتی مناسب را از دست دادند که استفاده از این فرصت می توانست منافع بسیاری برای شهر و دیارمان داشته باشد.
اولا اینکه نسل حاضر را با فداکاریها و جان فشانیهای پدران بافراستشان آشنا می ساخت، از سوی دیگر مردم دیگر شهرها را متوجه جایگاه اصیل و تاثیرگذار این شهر در سیر تاریخ کشور می ساخت.
با کمال تاسف بسیاری از صاحب منصبان شهر ما چه انتخابی و چه انتصابی، از آنجا که خود آگاهی کافی و وافی با پتانسیل های تاریخی ـ فرهنگی شهرمان ندارند، لذا در تصمیم گیری ها و سیاست گذاری هایشان به کل این چنین مواردی را مورد دقت قرار نمی دهند.
شورای شهر ما بیشترین وقت خود را صرف امور ساخت و ساز شهری می کند، غافل از آنکه فرهنگ مقوله ایست که عدم کار بر روی آن، خسارات جبرانناپذیر کوتاه مدت و بلند مدتی دارد که هیچگاه به بهانه رسیدن به مسایل کلان مهندسی ساخت و ساز شهری نمی توان آنرا از نظر دور داشت.
البته ارگان های غیر دولتی و حتی شخصیت های فرهنگی ـ علمی شهرمان نیز متاسفانه در این مورد کار به خصوصی انجام ندادند که جای سئوال دارد. به هر حال تنها کاری که می توان کرد این است که امیدوار بود تا در سال های آتی جبران مافات گردد و سعی شود تا آب رفته به جوب بازگردد.
* * *
سخنی چند در باب مشروطه پژوهی در خوی

در طول انقلاب مشروطیت وقایع در خور و بسیاری در خوی و مرتبط با آن روی داده است، چنانکه بخش اعظمی از فصول کتاب های تاریخ خوی به شرح وقایع این دوره اختصاص یافته است.
با این وجود معضلی که در بحث مشروطه پژوهی در خوی دیده می شود آن است که با کمال تاسف اغلب بررسی های تاریخی که امروزه در مورد آن روزگار انجام می شوند، دارای استقلال نیستند. بدین معنی که اگر شما مقالاتی را که طی چند سال اخیر به قلم بسیاری از محققان و همشهریان نوشته شده اند مطالعه کرده باشید متوجه خواهید شد که همگی آنها از چند منبع محدود و معلوم چون تاریخ مشروطه کسروی و تواریخ خوی نوشته آقایان آغاسی و ریاحی بهره گرفته اند و عموما سخنی بر گفته ها و مطالب آنها نیفزوده اند. و البته صاحب این قلم خود نیز از این عیب و انتقاد به دور نیست.
ولی آنچه که آشکار است در بحث بررسی ها و تحقیقات تاریخی، تکرار مکررات به جز بحث اطلاع رسانی فایده چندانی در روشن سازی حوادث تاریخی ندارد و بر درجات علمی مؤلفان چنین نوشته هایی نیز نمی افزاید.
حتی گاه مساله چنان لوس می شود که بسیاری حتی زحمت تغییر لحن و جملات کلام و مطلب را نیز به خود نمی دهند و کاری جز کپی برداری مطالب کتابهای مرجع انجام نمی دهند. دوستی در این مورد انتقاد بجایی داشت بدینگونه که می گفت «هرگاه به سایت های اینترنتی که در دنیای مجازی اطلاعات مطالبی در مورد خوی می نویسند سر می زنی اکثرا مطالبشان همان است که در کتاب «خوی در گذر زمان» آمده است! آیا در این شهر نویسنده ای پیدا نمی شود که لااقل در جملات آن کتاب دست برد و مطلب را به شکلی دیگر ارائه دهد تا اینگونه دچار تکرار مکررات نشویم. راحت طلبی تا کی؟»
با این حساب مشخص می شود که معضل فوق الذکر تنها به پژوهشهای مربوط به مشروطیت ختم نمی شود و در زمینه های دیگر نیز وجود دارد.
اما در باب مشروطه پژوهی باید اضافه کرد که وظیفه محققان امروزی علاوه بر بهره بردن از تحقیقات ناب و بسیار ارزشمند دانشمندانی چون کسروی، آغاسی و ریاحی و ... ، مراجعه به منابع دست اولی است که به هر دلیل نویسندگان فوق الذکر دسترسی به آنها نداشته اند و یا در صورت دسترسی همه مطالب آنها را نقل و ذکر نکرده اند.
مورخ عالم و مشروطهشناس جناب دکتر سرداری نیا طی ملاقاتی که با ایشان داشتم اظهار می داشتند که در کتابخانه های تبریز و دیگر شهرها و در بین روزنامه های آن روزها چنان مطالب بکر و تازه ای در مورد حوادث مشروطه وجود دارد که متاسفانه از چشم پژوهشگران ما به دور مانده اند. ایشان ضمن ارج نهادن و صحه گذاردن بر نقش پرارج مردم خوی در انقلاب مشروطه، خوی را بعد از تبریز دومین شهر انقلابی آذربایجان قلمداد می کردند و انتظار داشتند که محققان خویی در شناساندن این جایگاه به محافل علمی سعی بیشتری از خود نشان دهند.
در این میان به نظر می رسد زحمات محقق محترم جناب صدرایی خویی در تصحیح و آماده سازی خاطرات امین الشرع خویی که مقارن با ایام مشروطیت دیده ها و شنیده هایش را مکتوب کرده است، یکی از نخستین گام ها در این زمینه باشد که امیدواریم به زودی شاهد چاپ آن باشیم.
از کارهایی که در این زمینه می توان انجام داد و بر پژوهندگان شهرمان فرض است در این راه یاریگر همدیگر باشند یکی به دست آوردن روزنامه هایی است که در آن ایام در خوی چاپ و منتشر می شده اند همچون مکافات و ...
دوم به دست آوردن دست نوشته هایی که در آن دوران نوشته شده اند چون یادداشت های مرحومان ملاعباس تازهکندی، ملا محمدجعفر خویی و مشهدی محمدرضا محرری و سپس تصحیح و آماده سازی آنها و در نهایت قرار دادنشان در اختیار دانش پژوهان.
سوم نت برداری از کتابهایی که در مورد آن روزگار نوشته شده اند و در دسترس نویسندگان تاریخ خوی (آغاسی و ریاحی) نبوده اند. و نیز روزنامه های چاپ شهرهای مختلف که مطالبی مرتبط با حوادث روی داده در خوی در دوران مشروطه در آنها درج است.
چهارم گردآوری مجموعه کاملی از عکس ها و اسناد آن دوره که حالیه اکثرا در نزد اولاد و احفاد افراد آن روزگار به صورت نامشخصی نگهداری می شوند و چاپ و نشر آنها.
ناگفته پیداست که انجام هماهنگ کارهای فوقالذکر و بسیاری کارهای پرارزش دیگر منوط به وجود مرکزی است که باز متاسفانه جای آن در شهر ما بسیار خالی دیده می شود. ایجاد مرکز خوی شناسی می تواند در این زمینه و دیگر زمینه های تحقیقی فرصتی ایدهآل برای محققان شهرمان پدید آورد تا بتوانند زوایای تاریک و ناشناخته تاریخ و فرهنگ شهرمان را بشناسانند. البته در مورد مرکز خوی شناسی و لزوم ایجاد آن در فرصتی دیگر مطالبی ارائه خواهد شد.
از دوستان و خوانندگانی که اطلاعاتی هر چند اندک درباره موارد فوق الذکر دارند خواهشمند است با نگارنده به آدرس muqeddem_a@yahoo.com در میان گذارند، باشد که در روشن شدن زوایایی از تاریخ شهرمان مؤثر باشند.
* * *
حالیه نیز برای آنکه یادی از روزهای پرخروش مشروطه کرده و بر فداکاری های همشهریانمان در آن دوران ارج نهاده باشیم، بخش هایی از کتاب «قیام آذربایجان و ستارخان» نوشته مرحوم اسماعیل امیرخیزی را که در باره حوادث روی داده در خوی هستند و در کتابهای تاریخ خوی نیز ثبت نشده اند آورده می شود، باشد که مورد استفاده قرار گیرد :
تسخیر خوی
یکی از شهرهایی که تصرف آن برای آزادیخواهان ضرورت زیادی داشت شهر خوی بود. مردم خوی از آغاز مشروطه از طرفداران مشروطیت بودند چنانچه در جلد اول سمت تحریر یافت فداکاری های زیادی از ایشان در پیشرفت مشروطه مشهود افتاد. در این موقع چون حکومت خوی با اقبال السلطنه بود و مشارالیه امیر امجد را از طرف خود به حکومت آنجا فرستاده بود و اهالی نمی توانستند به دفع آن پردازند ناچار منتظر فرصت بودند که دستی از غیب برون آید و کاری بکند.
سواران مرند و ارونق و انزاب در صدد حمله به خوی بودند، ولی با اقدام مؤثری نتوانسته بودند کامیاب شوند تا آنکه نخستین راپرت تلگرافی از خوی به انجمن ایالتی به امضای جعفر حسینی رسید که ذیلاً درج می شود.
گزارش تلگرافی خوی
«شب سیزدهم ذیقعده جناب آقا میرزا نورالله با جمعی از مجاهدین غیور و آقای قوچعلی خان و سایر سرکردگان محترم ملی به قلعۀ خوی حمله، در قلعه را به فاصلۀ سه ساعت بدون چندان خونریزی باز، امیر امجد ماکوئی جان خود را برداشته به ماکو گریخت، مستبدین در بیغوله ها پنهان، بعد جناب آقای حیدرخان عمواوغلی که وجودشان مایۀ امیدواری عموم ملت و مشروطه طلبان است وارد و اهالی را تأمین، و بازار و دکان گشاده، قاطبۀ اهالی در آسایش و رفاهیت به دعاگوئی دوام مشروطیت که مایۀ ترقی و اسباب نیکبختی ملت است اشتغال دارند. جعفرالحسینی»
نامزد شدن سعید الممالک به حکومت خوی
گزارش فوق در تاریخ 24 ذیقعده به انجمن رسیده و در آنجا قرائت شد. با تصویب انجمن مرحوم سعیدالممالک به حکومت خوی و سلماس معین گردید، و در روز چهارشنبه 6 ذیحجه 1326 مشارالیه در انجمن حضور به هم رسانید، و به ایشان گفته شد که حقوق حاکم خوی و نائب الحکومۀ سلماس در کلیه پانصد و بیست و هفت تومان در ماهی تصویب شده است، و در باب مواجب شخصی مشارالیه مذاکره شد، گفت که هست و نیست من تا جائی که دارم و می توانم خرج کنم وقف ملت و ملیت است و چیزی به عنوان مواجب قبول نمی کنم الا آنکه همان وجهی که مقرر فرموده اند، خواه آن را از بابت مواجب، خواه از بابت مخارج حکومت محسوب دارند کافی است. اعضا اظهار تشکر کردند و قرار شد روز پنجشنبه حرکت کنند.
مرحوم حیدرخان از تبریز کی و چه وقت حرکت کرده و خود را به خوی رسانده است فعلاً اطلاع صحیحی از آن در دست ندارم. (قیام آذربایجان و ستارخان ، صص 230 ـ 228)
تلگراف مظفرانۀ خوی
پس از ورود سعید الممالک (سعید الممالک، همان ابوالحسن خان امیر حشمت نیساری است.) به خوی، تلگرافی به انجمن ایالتی مخابره نمود که خلاصۀ آن ذیلاً نوشته می شود :
راپرت خوی و اطراف را دو روز قبل تقدیم حضور مبارک حضرت مستطاب آقای تقی زاده روحی فداه نموده بودیم پس از آن عدۀ کثیری از اشرار و اکراد ماکو به ریاست چند نفر از خوانین آنجا به قراء پارچی و حاشرود یک فرسخی خوی هجوم کرده و سیم تلگراف را قطع نموده بودند. شب 21 ذیحجه عدهئی فرستادیم آنها را شکست داده و صد نفر از ایشان کشته شده و پنجاه رأس اسب و مقداری تفنگ غنیمت آوردند و تا سه فرسخ ایشان را عقب راندند. ابوالحسن ـ عمواوغلی (همان، ص 232)
اسب جنگی، نقل از روزنامۀ انجمن شمارۀ (40) سال 1327
«به موجب خبر تلگرافی که از خوی رسیده چند روز قبل در حوالی آنجا اسبی از دست مشروطه چی ها رها شده و رو به طرف جمعیت دشمن گذاشته، اکراد به محض دیدن آن قریب سی چهل نفر تاخته و دورۀ اسب خالی را که غیر از زین و یک خورجین چیز دیگری بالایش نبود می گیرند در همان حال که این جمعیت از چهار طرف دور آن را گرفته بودند یکی از آنها جلد دستی کرده و پیش آمده همین که پا به رکاب گذاشته و خواسته است روی زین قرار گیرد یک مرتبه خورجین یا خود زین با یک صدای هولناک از هم ترکیده با صدمۀ آن بیست و پنج نفر از اکراد کشته افتاده و چند نفر دیگر مجروح می گردند.»
چگونگی قضیۀ مزبور
مرحوم حیدرخان عمواوغلی در سال 1334 روزی در بغداد چگونگی قضیه را برای بنده نقل کرد که من نیز خلاصۀ آن را به عرض خوانندگان محترم معروض می دارم. عمواوغلی می گفت که روزی در خوی سخت پریشان حال بودم زیرا که اکراد اطراف شهر را فراگرفته بودند و مردم هم در نهایت نگرانی روزگار بسر می بردند، برای آنکه ساعتی خود را از دست افکار پریشان برهانم از اطاق خود بیرون آمده مشغول قدم زدن شدم تا رسیدم مقابل طویله، با خود گفتم خوب است به اسبها نیز سرکشی کنم، در سکوی طویله زین هائی دیدم که روی هم چیده بودند، در بین زین ها زین زیبائی دیدم که بلندتر از زین های دیگر بود، فوراً چیزی به خاطرم رسید، مهتر را گفتم که این زین را به اطاق من ببر. پس از چند دقیقه به اطاق رفته زین را به دقت معاینه کردم، دیدم با نهایت آسانی می توان بمبی در زیر قلتاق آن پنهان کرد، فوراً مشغول انجام دادن مقصود شدم و به زودی کار انجام پذیرفت و زین را برداشته به طویله برده به آرامی روی یکی از اسبها گذاشتم و به یکی از کسان خود گفتم این اسب را به بهانۀ آب دادن بیرون ببرید و لجام از سرش بگیرید، آنگاه دو سه شلاق به اسب بزنید تا به طرف سواران اکراد برود و خودم نیز با چند نفر از یاران بالای پشت بام رفته مشغول تماشا بودیم. دیدم مأمور خدمت خود را به خوبی انجام داد و اسب به سوی سواران اکراد به تاخت آمد.
چون اکراد اسب بی صاحبی را دیدند که به طرف ایشان به تاخت میآید از هر طرف به سوی اسب حمله ور شده و در گرد وی پره زدند و بالاخره اسب را گرفتند و خواستند که سوار شوند ناگاه در اثر فشار بمب ترکید و چند نفر از اکراد کشته و زخمی شدند. بعد از این قضیه اکراد به اندازهئی گرفتار خوف و وحشت شده بودند که اگر گربهئی می دیدند از آن نیز احتیاط می کردند. (همان، صص 282 ـ 281)
کشته شدن سعید سلماسی
سعید جوانی بود خونگرم و پرحرارت، پس از به توپ بسته شدن مجلس به استانبول رفت و مدتی در آن شهر اقامت نموده، با جوانان حزب «ژون ترک» آشنا شده و از افکار ایشان متأثر می گردد. در موقع انقلاب ایران با چند نفر از افراد «ژون ترک» به ایران آمده با مجاهدین خوی و سلماس به همکاری مشغول می شود. سعید با آنکه اهل کسب و تجارت بود ولی سر پرشور داشت و همیشه سخن از انقلاب می گفت. از سخنان اوست که پیوسته ورد زبانش بود : «انقلاب دائماً انقلاب». در قریۀ سعدآباد یا سعیدآباد پنج کیلومتری شرقی خوی، اردوئی از مجاهدان در تحت ریاست مرحوم ابراهیم آقا تشکیل یافته بود که از تجاوز دشمنان آزادی جلوگیری کند و در یک فرسخی سعدآباد قریه ئی بود به نام «حاشیه رود» یا «هشرود» که مرکز قوای استبدادیان بود. گاه گاهی زد و خوردی در بین فریقین روی می داد.
در این ایام چند نفر از افراد حزب اتحاد ترقی با سعید از استانبول به ایران آمده بودند که به اردوی ابراهیم آقا ملحق شدند. اسامی چند نفر از ایشان در اینجا نوشته می شود :
اسمعیل افندی ــ مصطفی افندی ــ یعقوب افندی ــ خلیل افندی. شخص اخیر بعد به درجۀ پاشائی رسید. پس از ورود ایشان به اردوی ابراهیمآقا، شب 16 صفر پنج ساعت از شب گذشته به دستور ابراهیمآقا به «حاشیه رود» حمله میبرند و جنگ سختی روی میدهد. در بحبوحۀ جنگ سعید با صدای بلند مردم را به جنگ تشجیع میکرد و فریاد می زد : «یاشاسون حریت.» و خلیل افندی هم می گفت : «آقارداش لار قورقمایون، وورون، یاشاسون مشروطه.» در این جنگ هرچند فتح و غلبه با مهاجمین بود و به نوشتۀ «روزنامۀ مکافات خوی» قریب به یک صد تن از استبدادیان کشته شده بودند و از آزادیخواهان فقط هفت نفر؛ اما در میان این هفت نفر یکی هم مرحوم سعید سلماسی بود، خدایش بیامرزد. کشته شدن سعید موجب تأثر کلیۀ آزادیخواهان شد، مرحوم سعید را جوانان آزادیخواه سلماس از ته دل دوست می داشتند، تا زنده بود غالب سوگندهای ایشان به جان سعید بود و بعد از مرگش به روح سعید. (همان، صص291 ـ 289)
* تاریخ نگارش : 9/5/85
** این نوشته در شماره 213 هفته نامه اورین چاپ شده است
حماسه دلیری مردم خوی را فراموش نکنیم!
اورین مقدم
حافظه تاریخی و یا هر آنچه که ما را با خود به گذشته می برد و شگرف کارهای نیاکانمان را یادآور می شود، چیزی است که اگر از آن به گونه ای نیک بهره مند شویم، می تواند راهگشای بزرگی برایمان باشد، اینکه «آنان خواستند و توانستند پس ما نیز باید بخواهیم و بتوانیم و می توانیم» کم چیزی نیست و هر مردمی نیز از چنین حافظه ای بهره مند نیستند و آنانیکه بهره مندند و استفاده می کنند، بس قلیل ترند. و چه خوش گفته است آن فرهیخته ای که سخنش بر سردر مدرسه سانترال فرانسه حک شده است : فقط با گذشته می توان آینده را ساخت. یک سرزمین بدون مردگان و میراث گذشتگان، زمینی غیر قابل سکونت است!
سئوالی که حال مطرح است اینکه، ما در کجای راه قرار داریم؟ 84 سال قبل (1297) در یکی از روزهای گرم تیر ماه، مردم بی حامی خوی که از یک سو شرف و ناموس و سرزمین آبا و اجدادیشان را در خطر می دیدند و از دیگر سو هیچ امیدی به یاری و کمک حاکمان بی صلاحیت که تنها در فکر اثبات نوکری خویش به استعمار بودند، نداشتند، با دستان بی بضاعت، و تنها با اتکا به ایمان و همدلی خویش توانستند کاری انجام دهند که برگ زرینی باشد بر صفحات تاریخ این خاک پاک و موجب سربلندی و عزت فرزندانشان گردد.
بعد از اتمام جنگ جهانی اول، ارامنه و آسوریان منطقه که سالها نان و نمک این مردم و سرزمین را خورده بودند، وقتی آمدن هم نژادان خویش از عثمانی و پشتیبانی بی حد و حصر استعمار روس و انگلیس را دیدند، افکاری بس نامیمون در ذهنشان جرقه زدن آغازید و چون زمینه را از هر حیث مساعد دانستند، دست به کار شده، خواستند با قتل عام مسلمانان و پاک سازی منطقه به نان و نوایی برسند. حکایت جنایتهای وحشیانه آنان در اورمیه و سلماس و قتل عام دهها هزار و بل صدها هزار انسان بی گناه. قلب هر انسان منصفی را به درد می آورد و تأسف و انزجار او را بر می انگیزد.
ارامنه که در پی تشکیل ارمنستان بزرگ، توانسته بودند اورمو و سلماس را به تصرف خویش در آوردند، تنها مانع بزرگ بر سر راهشان را خوی می دانستند و مطمئن بودند می توانند با تصرف آن و با توجه به حمایتهای دول آمریکا، روس و انگلیس به آمال و آرزوهای خویش دست یابند. به همین منظور آندرانیک را با قشونی 5000 نفری از آن سوی آراز روانه خوی گردانیدند تا کار این شهر را یکسره سازند. ولی مردم خوی که از سال گذشته تمام تحرکات و فتنه انگیزیهای آنان را تحت نظر داشتند، قبل از آنکه وقت بگذرد و همچون دو شهر اورمو و سلماس غافلگیر گردند، دست به کار گردیده، ضمن دستگیری خائنین ارمنی شهر، به تجهیز قوا پرداختند و در این بین به دو چیز چشم امید بسته بودند : یکی «بدن ـ قلعه شهر» و دیگری رسیدن قوای مسلمان عثمانی. و باید که تا رسیدن آنان از ناموس و شرف خویش تا پای جان دفاع می نمودند.
جنگ در صبح روز دوشنبه سوم تیرماه با حملۀ ارامنه آغاز گردید و مدافعان با شلیک گلوله به مدافعه برخاستند. گلوله های دشمن خرابیهای زیادی به بار آورد. مردم از همۀ صنوف برخاسته بودند و حتی زنان و کودکان نیز به مردان کمک می کردند. جنگ و دفاع تا بعد از ظهر ادامه یافت و در این بین، عده ای از مدافعان به شهادت رسیدند. سرانجام شلیک توپهای اردوی اسلام به گوشها رسید. گوئی جانی دوباره به مردم داده شد. درگیری شدیدتر گشت و آخر سر ارامنه شکست را پذیرا شده، با دادن عدۀ زیادی کشته گریختند.
دفاع یکروزۀ اهالی خوی، آذربایجان را از خطر افتادن به دست ارامنه نجات داد و کلاً سرزمینهای اسلامی را از یک بلای عظیم رهانید. اگر نبود آن مقاوت مردم و اگر مهاجمان بر قلعه دست می یافتند، کار مسلمانان بسیار سخت می گشت و نسل کشی دیگری آغاز می گردید.
حال از آن روزها سالها سپری شده و تنها خاطره ای خوش در اذهان باقی مانده است. ولی باید گفت که آن دفاع جانانه از کیان اسلام و مسلمین، متأسفانه به قدر لزوم شناسانده نشده و از آن همه جانفشانی ها تقدیری شایسته به عمل نیامده است. آنانی که آن روز با نثار جان از این شهر دفاع کردند، باید که یاد و خاطرشان همیشۀ تاریخ در بین مردم شهر زنده باشد و این ممکن نیست مگر با برپایی مراسم یادبود سالانه به پاس بزرگداشت فداکاریهای آنان. هنوز جای گلوله های مهاجمان را بر «قالا قاپیسی» می توان دید و شایسته است که مسئولان فرهنگی شهر در سال بعد که مصادف با 85ـ مین سالگرد این حماسۀ تاریخی است، با برگزاری کنگره ای و مراسمی ضمن ارج نهادن به از جان گذشتگی های آن رادمردان روزگار خویش، در آشنا ساختن جوانان این مرز و بوم با الگوهایی این چنین، گامهای اساسی بردارند.
فراموش نکنیم که : «هر ملتی که تاریخ خود را فراموش کند، جریمۀ او تنها همین کافی است که باید بسیاری از تجربه های تاریخی را دوباره تجربه کند و مجازاتش همین بس که ناچار است بسیاری از آزموده ها را دوباره بیازماید. زیرا که به ز تجربه آموزگار نیست!»
*تاریخ نگارش : 31/3/1381
** این نوشته در شماره 6 نشریه دانشجویی آراز (دانشگاه شهید رجایی تهران) چاپ شده است
|
|